چهارشنبـه 4:45 پروآز داشتیـم بریـم تهـران . شبش چون زود خوابیـدم اصـن خواب ـم نمی بـُرد . از طرفی هنـوز غصـه داشتـم کِ طرف گفتـه بود تهرآن نیست و میره سفـر . که همونم 50% مشکوک بـود و دُروغ . چراشـو نمیدونـم . مَن اولیـن بآرم بود سوآرِ هوآپیـمآ میشُد
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر
گفت نمیآم . بعد شُد هیچوقت . همُ بلاک کردیم . و تمام :)
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر
1 آبآن . بعد از اون مآجرا مَن حالـم خیلی بـد بود . یادم نیس . 1-2 روزی بلاک بـودم . بی قراری میکردم . با گریـه خودمـو خفـه میکردم . شبآ از خواب میپریـدم . خیلی وقتـا به جُنـون میرسیدم . میترسیدم کِ نکنـه واسِه همیشـِه رفتـه ! یکی میگفـت میشناسیش کِ د
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر
خیلی خسته بودم . اون کِ تنهام گذاشته بـود . مامان ـَم مریـض . کارم مُنتفی شُده بود . تآ اینکِه دختـرِ کِ همکارم بود گفت مُشکل ضمانتـت حل شُده . به جاش 5 میلیـون سفتـه بیـار . دیگه خلاصـه بابا هَم راضی شُد . سَفتـه رو دیـروز دادم و سنـد داد و از دیـرو
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر